![]() |
![]() |
|
|
یکان به یکان
انگشت اشاره ام می رسد به شمارش از واهمه های شب و شب بی ستاره بو ندارد که بو میکشی به اندازه از گل.....
شب می رود بی خدا حافظ از تو یک قطره ماه چسبیده به راه راه پیراهنت عروس شد ستاره هر شب هنوز سلام ماه |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
ساعت بیست دقیقه به صفر است
برایش یک فنجان قهوه ترک میبرم این بار هم " اهل شیر و شکر نیست و فنجان دوم باز هم تلخ میزند مثل تمام این روزها که تلخ میزند |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
ما را کسی نخواهد پایید..............
حتی وقتی وسط حیات پشتی لیله بازی میکنیم یا بعد از ظهر ها که تاس منچ می اندازیم/تا طول جاده که روزی چند بار قدمش میزنیم می ترسم .....پایی نباشد که ما را بپاید
به این خطوت خیابان خط داده اند من به تو نمی اید و مرا حذف به قرینه تقدیر از تو
هی با خودم کلنجار می روم دستت را تا ایستگاه تو بگیرم یا نه فقط لباس صورتی ات را دید بزنم وقتی تمام اشتهایم در تو کور شده است بی شتاب زمین هم تاب تاب بازی مارا نمی اورد |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق به ديگري ضرورت نيست حادثه است ،
عشق يه وطن ضرورت است نه حادثه ، عشق به خدا تركيبي از ضرورت و حادثه است |
|
RSS
|