![]() |
![]() |
|
|
بگذار زن
با بقچه ی رویاهایش " شفق را تجربه کند. پس مرد در سراشیب فلق روی کدام قطره از باران خواهد نشست وقتی قند دلش اب می شود زن با کدام ترنم شبنم مینشیند وحالا مرد شب را میان دالان ابر سر کرد تا صبح انتظار بقچه ی رویاهایت شود |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
چگونه بمانم
وقتی کسی برای من نمی ماند و پدرم به همراه شهر تمام قاتلان را برای کشتنم اجیر کرده است
نه احساس نه خاطره نه هیچ چیز " از دوست داشتن نتهای موسیقی برایم نمانده است که باج " به شهر بدهم این جا تمام احساس دیوار سیمان است که هیچ چیز از مهربانی اب به ارث نبرده است
حالا که رفته ام چرا کسی نمی گوید تو همیشه ارواح را دوست داشتی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق به ديگري ضرورت نيست حادثه است ،
عشق يه وطن ضرورت است نه حادثه ، عشق به خدا تركيبي از ضرورت و حادثه است |
|
RSS
|