![]() |
![]() |
|
|
انگار پای من هم به یلدا بازی (با اینکه دیره ) به یلدا بازی باز شد
و ممنون از ادیبه که پایی برای نوشتن باز کرد. این روزها به این فکر می کردم با یه شعر سرد زمستونی آپ کنم خوب انگار با گرمای شوفاژ خاله اکیم از یلدا می نویسم حسین نوروزی (رفیق گاهی جینگ ....) می گفت وسواسیم واسه همین چهار تا وبلاگ دارم و شعر و داستان و گاری کوپر و ... از هم جداست منم که روبروش نشستم گفتم : منم وبلاگ شعرم فقط شعر داره نه هیچی " ولی انگار اولین پست غیر شعری را اضافه می کنم برای... و باید بگم پرویز شاپور می گه: زندگی چه چیز گندو در عین حال معرکه ای و من می گم با تمام جمله موافقم
۱) یلدای امسال خونه خالم بودیم و پدرم بازهم هم نبود شاید رادیو برنامه داشت شاید وقت نداشت پیشمون باشه حتما نبود پیشمون بچه که بودم خونمون نزدیگ خونه مامان معصوم و مامان خدیجم (مادر پدرم و مادر مامانم)بود. اکثر اوقات خونه اون ها بودم گاهی شب هاهم پیششون می موندم و مامان معصمومم که فقط قصه کدو قلقله زن می گفت باز می گفت: یک روز ...
۲) حالا دارم دبستانو تموم می کنم تو کلاس دو نفر قدشون از من بلندتره (الان از هردوشون بلندترم )و ما سه تا همیشه آخر صف با هم وایمیستیم و زیرزیرکی حرف می زنیم (پویا امینی و دیوید الیاکمال ) از دبستان احسان اسم این دو نفر یادمه که همیشه باهم بودیم تازه زنگ ورزشم باهم تیم می دادیم و شاید اسم مدیرمدرسه که همیشه برای شیطنت توقیفم می کرد "چهارم دبستان بودم شایدم اواسط سال بود که دست جلالیو شکستم طفلک مجبور شد دستشو عمل کنه و پدرم مجبور که پول عملشو بپردازه ... چه روزهای بدی مدتها بود بهش فکر نکرده بودم ... دبستانو با شیطنت و نمره های بیست تمام می کنم .... ٬۲) یک روز در سالن والیبال آزادی نشسته بودم شاید سال ۷۷یا ۷۷ شمسی بودکه فرهاد داخم (اولین مربیم ) گفت دوست داری والیبال بازی کنی سه شنبه ساعت ۶ بیا سالن رسالت" نرفتم پنجشنبه ۶ عصر رفتم و شروع شد قسمت جدید زندگیم و روز شب والیبال والیبال .... آدمهایی بودن که هیچ وقت بهم نخوردیم ... ۳) هنوز بزرگ نشدم شعر گاهی تمام زندگیم می شه اول دبیرستان وقتی قدم ۱۸۷ سانتیمتر بود با عرشیا "یلدا"علی " ادیبه ( ما فقط دوتا پسر بودیم ) می رفتیم جلسات شعر پندار که( که شاید فکرشو نمی کردم یکروز با مدیرمسئولش دوست صمیمی باشم و دختر ملوسشو کلییییی دوست بدارم )وای من اولین نوشته های شعریو غیر شعریو همین روزها شروع می کنم (گاهی همه می گن تو آدم توداری هستی ..) پدرم تازه از کانادا برگشته بود که مطلب وزنه برداری می نویسم تو پندار چاپ می شه و من کلی خوشحالم ... ۴) از شلوغی تهرانو ترافیکو آدمهایشان که سر در می آورم پدرم دیگر کمتر به ماموریت می ره و دیگر مثل بچه گیها شب کار نیست و فقط عصرهای جمعه کنارماست (گاهی که فکر می کنم زندگیم با پدرم گره خورده می مانم که ...) آرزویم رفتن نیست و شاید رفتم از تهران" که دیگر شلوغ نباشم "شاید اینقدر سیاسی نباشم "شاید هیچ وقت اولین شبی که می خواستم از ایران برمو یادم نره "هیچوقت "این حسو فقط برای یکنفر تعریف کرده ام گرچه خوب تعریف نمی شود " یک حس اضطراب آور جدید و گاهی لذت بخش " و الان که فکر می کنم می فهم که دیگر تکرار نمی شود "فقط به یک نفر گفتم که تهرانو دوست ندارم ... ۵) یک روز به یک نفر گفتم دوستت دارم او بعدا گفت منم دوستت دارم حتما سال .... شمسی بود که گفتم دوستت دارم و الان چقدر پاییزو بهارو زمستونو تابستون گذشته .... ۶) یک روز نه چند روز به هر رفتنی که رسیدن نیست فکر کردم و گاهی نه" به همه نه" به ازدواج "با یک نفر فکر کردم که ... خوب من که فرزاد کفیلی ام .... ۷) یک روز دانشگاه قبول شدم و پدرم زنگ زد گفت قبول شدی و من اون لحظه فقط به مادرم گفتم که دانشگاه قبول شدم و اون خندید و کسی نبود بقلم کنه ... ولی بعدا چند نفر که برام مهم بودن گفتن خوشحالم که قبول شدی ... هنوز هم به رشته ام علاقه مندم و کارم و به ... از ۱۸ سالگی که کار کردم دلم شاید خواست که بزرگ شوم ... ۸) هنوز دو جا کار می کنم چه حس خوبی داره کار خبر و انگار من صبر پدرمو ندارم و نمی خوام داشته باشم هنوز عصرهای جمعه با ماست ... ۹) من چند آرزو دارم یک روز یک کافه می زنم و اسموشو می زارم کندولوس یک روز یک مزرعه می خرم و توش انار می کارم یک روز تو آمریکا یه بازی از ان بی ای می بینم به یاده صبح های جمعه که زود پامی شدم و کانال سه بسکتبال ان بی ای نشون می داد "یک روز در یکی از پیست های فرمول یک شموماخرو نه ولی شاید آلنسورو دیدم و چند روز شاید بیشتر تو آفریقا می گردم شایدم موندم برای مدتی ... ۱۰) حالا دیگه آرزو ندارم ولی یه نکه ای هست که من ... قرار نیست شاید بگم .. ۱۱) مهران مدیری یک روز یک جا گفت هیچ چیز نشانه هیچ چیز نیست و هنوز راه می رم برای اینکه زود ناراحت نشم به خودم می گم هیچ چیز نشانه هیچ چیز نیست .... جز مرگ که نشونه مردنه .. ولی شاید یلدا همیشه هست ... ۱۲) تازگی ها برنج نمی خورم ... موهایم را کوتاه کرده ام که سرم شلوغ نباشد.. یلدا بازیرو می سپرم به احسال عزتی ///به مرنضا مرتضاییییییییییییی |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط فرزادکفیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عشق به ديگري ضرورت نيست حادثه است ،
عشق يه وطن ضرورت است نه حادثه ، عشق به خدا تركيبي از ضرورت و حادثه است |
|
RSS
|